مسجد سیـّد - شهرستان جهرم

جهرم، بلوار شهید بهشتی (حافظ) ، روبروی حوزه علمیه امام خمینی(ره)

مسجد سیـّد - شهرستان جهرم

جهرم، بلوار شهید بهشتی (حافظ) ، روبروی حوزه علمیه امام خمینی(ره)

مسجد سیـّد - شهرستان جهرم

این وبلاگ به اعلام برنامه های فرهنگی مسجد سید شهرستان جهرم می پردازد و در زمینه نشر معارف دینی فعالیت می نماید.
سامانه پیامکی: 50002191910014
با ارسال نظرات خود ما را یاری فرمایید
جهت اطلاع از برنامه های فرهنگی یک پیامک بدون متن به شماره فوق ارسال کنید

دسترسی به فایل صوتی سخنرانی های حاج آقا مصلی نژاد از طریق کانال تلگرام https://telegram.me/mosallanejad
اعلام نظرات و پیشنهادات از طریق ادمین کانال: https://telegram.me/m_seyyed

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

سبحان الّذى اسرى بعبده لیلاً من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الّذى بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انّه هو السّمیع البصیر

ترجمه و تفسیر آیه، شرح کامل حدیث معراج و سخنرانی های در باب حدیث معراج  در ادامه مطلب

سوره اسراء مکى است و 111 آیه دارد

ترجمه آیه

به نام خداوند بخشاینده مهربان پاک و منزه است خدائى که در مبارک شبى بنده خود (محمد) (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را از مسجد حرام (مکه معظمه) به مسجد اقصائى که پیرامونش را (به قدوم خاصان خود) مبارک ساخت، سیر داد تا آیات خود را به او بنمایاند که همانا خداوند شنوا و بیناست (1).

بیان آیه

این سوره پیرامون مساءله توحید و تنزیه خداى تعالى از هر شریکى که تصور شود مى باشد، و با اینکه در این مورد بحث مى کند، اما مساءله تسبیح خدا را بر مساءله حمد و ثناى او غلبه داده، و بیشتر به قسم دوم پرداخته است، همچنان که ابتداى آن را با جمله (سبحان الّذى اءسرى بعبده...) شروع کرده و در خلال سوره هم پى در پى تسبیح او را تکرار نموده، یک جا فرموده: (سبحانّه و تعالى عما یقولون )، و جایى دیگر فرموده: (قل سبحان ربّى ) و یا فرموده: (و یقولون سبحان ربّنا...)، و حتى در آیه اى که سوره به آن ختم مى شود نیز معناى تسبیح خداى را متذکر گردیده و او را بر تنزّهش از داشتن شریک و ولى و اتخاذ فرزند ستوده و فرموده است: (و قل الحمد للّه الّذى لم یتّخذ ولدا و لم یکن له شریک فى الملک و لم یکن له ولىّ من الذّلّ و کبّرة تکبیرا).

نقل برخى اقوال مدنى بودن بعضى از آیات سوره اسراء و اشاره به مفاد کلى این سوره مبارکه

از آیات این سوره چنین بر مى آید که از سوره هاى مکى است، ولى بنابر قول بعضى از مفسرین بطورى که روح المعانى نقل نموده دو آیه از آن مدنى است، که عبارتند از: آیه (و ان کادوا لیفتنونک...) و آیه (و ان کادوا لیستفزّونک...).

بعضى دیگر گفته اند که چهار آیه این سوره مدنى است یعنى آن دو آیه مذکور به اضافه آیه (و اذ قلنالک انّ ربّک احاط بالنّاس...)، و آیه (و قل ربّ ادخلنى مدخل صدق...).

و از حسن نقل شده که گفته است: همه آیات این سوره جز پنج آیه اش مکى است، و آن پنج آیه عبارتند از آیه (و لا تقتلوا النّفس...) و آیه (و لا تقربوا الزّنا...) و آیه (اولئک الّذین یدعون...) و آیه (اقم الصّلوة...)، و آیه (و آت ذا القربى...).

و از مقاتل نقل شده که گفته است که تمام سوره مکى است مگر پنج آیه زیر: (و ان کادوا لیفتنونک...) و آیه (و ان کادوا لیستفزّونک...) و آیه (و اذ قلنالک...) و آیه (و قل ربّ ادخلنى...) و آیه (انّ الّذین اوتوا العلم من قبله...).

و از قتاده و معدل از ابن عباس روایت شده که گفته است: همه آن مکى است مگر هشت آیه و آنها عبارتند از آیه (و ان کادوا لیفتنونک...) تا آیه (و قل ربّ ادخلنى...).

و لیکن در مضامین آیات مذکور هیچ دلیلى بر اینکه در مدینه نازل شده باشند دیده نمى شود، و احکامى هم که در این آیات هست احکامى نیست که نزولش اختصاص به مدینه داشته باشد، چون نظائر آن در سوره هاى مکى نیز دیده مى شود، مانند سوره انعام و اعراف.

سوره مورد بحث هدفى را دنبال مى کند که آن عبارت است از تسبیح خداى تعالى، این سوره مطلب را با اشاره به داستان معراج رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) و سیر آن حضرت از مسجد الحرام به مسجد اقصى (که همان بیت المقدس باشد و بنائى است مرتفع (هیکل ) که داوود و سلیمان (علیهمالسلام) براى بنى اسرائیل بنا نمودند، و خدا آن را خانّه مقدس ایشان قرار داد) شروع نموده و متذکر شده است.

آنگاه کلام را به مناسبت، به مقدرات بنى اسرائیل کشانده، از عزت و ذلت آنان و اینکه خداوند در هر روزگارى که او را اطاعت مى کردند سربلندشان مى کرده، و هر وقت که از در عصیان در مى آمدند ذلیل و خوارشان مى ساخته، سخن گفته و نیز کیفیت نزول کتاب بر آنان و پیرامون دعوت آنان به توحید و نفى شرک توضیح داده است.

سپس به همین مناسبت کلام را به وضع این امت معطوف ساخته، که بر این امت نیز کتاب نازل کرده پس اگر اطاعت کنند اجرا مى برند، و اگر عصیان بور زند عقاب مى شوند، و ملاک کار ایشان مانند آنان به همان اعمالى است که مى کنند، و به طور کلى با هر انسانى بر طبق عملش معامله مى کنند، و سنت الهى در امتهاى گذشته نیز بر همین منوال بوده است.

پس آنگاه حقایق مهم و بسیارى از معارف مربوط به مبداء و معاد و شرایع عامه از اوامر و نواهى و غیر آن را بیان مى کند.

و از آیات برجسته، در این سوره آیه شریفه (قل ادعوا اللّه او ادعوا الرّحمن ایّا ما تدعوا فله الاسماء الحسنى: بگو چه خدا را بخوانید و چه رحمان را، به هر نامى که بخوانید براى او است اسماى حسنى ) و نیز آیه (کلّا نمدّ هؤ لاء و هؤ لاء من عطاء ربّک و ما کان عطاء ربّک محظورا - هر یک از طایفه مؤمن و غیر مؤمن را از عطاء پروردگارت مدد مى رسانیم و عطاء پروردگار تو ممنوع نیست و نیز آیه (و ان من قریة الاّ نحن مهلکوها - و هیچ قریه اى نیست مگر آنکه ما هلاک کننده آنیم ) و همچنین آیات دیگر، است.

معناى آیه شریفه: (سبحان الذى اسرى بعبده...)

سبحان الّذى اسرى بعبده لیلا من المسجد الحرام...

کلمه (سبحان ) اسم مصدر از ماده تسبیح به معناى تنزیه است، و همواره به طور اضافه استعمال مى شود و در ترکیب، مفعول مطلقى است که قائم مقام و جانشین فعل است، بنابراین تقدیر (سبحان اللّه) (سبحت اللّه تسبیحا) است یعنى خداى را تنزیه مى کنم تنزیه کردن مخصوصى، و آن تنزیه و مبرى ساختن او از هر چیزیست که لایق ساحت قدسش نباشد.

و بیشتر در وقتى استعمال مى شود که بخواهند اظهار تعجب کنند، ولى در این آیه به شهادت سیاق، براى تنزیه است نه تعجب، چون سیاق کلام و غرض از آن تنزیه خداست، هر چند بعضیها اصرار دارند که آن را براى تعجب بگیرند.

کلمه (اسراء) و همچنین کلمه (سرى ) که ثلاثى مجرد آنست به معناى سیر در شب است، وقتى گفته مى شود (سرى و اسرى ) معنایش این است که فلانى در شب راه پیمود، و وقتى گفته مى شود (سرى به و اسرى ) به معنایش این است که او را شبانّه سیر داد، و سیر مخصوص روز یا اعم از روز و شب مى باشد.

و کلمه (لیلا) مفعول فیه است و بودنش در کلام این معنا را افاده مى کند که این سیر همه اش در شب انجام گرفت، هم رفتنش و هم برگشتنش.

مراد از (مسجداقصى ) به قرینه جمله (الّذى بارکنا حوله ) بیت المقدس است و کلمه (اقصى ) از ماده (قصو) و این ماده به معناى دورى است، و اگر مسجد بیت المقدس را مسجد الاقصى نامیده بدین جهت است که این مسجد نسبت به محل زندگى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) و مخاطبینى که با اویند از مسجدالحرام خیلى دور است، زیرا محل زندگى ایشان شهر مکه است که مسجدالحرام در همانجا است.

و جمله (لنریه من آیاتنا) نتیجه این سیر دادن را بیان مى کند و آن این است که پاره اى از آیات و نشانه هاى خود را به وى نشان دهد، و این که گفتیم: (پاره اى ) به خاطر وجود کلمه (من ) در کلام است.

و سیاق کلام دلالت دارد بر اینکه آن آیات از آیات و نشانه هاى عظیمى بوده، هم چنانکه در آیه دیگرى در داستان معراج به این معنا تصریح نموده و فرموده است (لقد راى من آیات ربّه الکبرى: آیه هاى بزرگى از آیات پروردگارش را مشاهده نمود).

و اینکه فرمود: (انّه هو السّمیع البصیر) بیان علت سیر دادن او به منظور نشان دادن آیات است، یعنى خدا چون شنوا بگفته هاى بندگان و بیناى به افعال ایشان است و تقاضاى حال رسول خود را دید که چنین اکرامى را اقتضاء مى کرد لذا او را براى نشان دادن پاره اى از آیات و نشانه هایش شبانه سیر داد.

(بارکنا حوله لنریه من آیاتنا) زیرا در آغاز کلام خداى را غایب گرفته و در اینجا به صورت متکلم آورد و گفت: (مبارک کردیم پیرامون آن را) و دوباره خداى را غایب گرفته فرمود: (او شنوا و بینا است ) و وجه آن این است که خواست بدین معنا اشاره کند که این اسراء شبانه و آثار مترتّب بر آن یعنى نشان دادن آیات امرى بوده که از ساحت عظمت و کبریائى و موطن عزت و جبروت حق تعالى صادر شده، و در آن سلطنت عظماى او به کار رفته، و خداوند با آیات کبراى خود براى او تجلى کرده است و اگر این التفات به کار نمى رفت و گفته مى شد: (لیریه من آیاته ) تا از آیات خود به او نشان دهد و یا تعبیر دیگرى نظیر آن مى کرد این نکته حاصل نمى شد.

و معناى آیه این است که: (باید تنزیه کند تنزیه کردن مخصوصى آن خدائى را که با عظمت و کبریائیش بنده خود محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را شبانه سیر داد، نهایت قدرت و سلطنت خود را به وى نشان داده در دل یک شب او را از مسجد الحرام به سوى مسجد اقصى برده که همان بیت المقدسى است که پیرامونش را مبارک گردانیده بود، و این بدان جهت است که عظمت و کبریائى و آیات کبراى خود را به وى بنمایاند، چون او شنواى به گفتار و بصیر و داناى به حال او بود، و مى دانست که او لایق چنین عنایت و مکرمتى هست ).

بحث روایتى

روایتى مفصل در شرح واقعه (اسراء) و (معراج) و آنچه پیامبر (ص) در شب معراج دید و شنید

قمى در تفسیر خود از پدرش از ابن ابى عمیر از هشام بن سالم از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: جبرئیل و میکائیل و اسرافیل براق را براى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) آوردند، یکى مهار آن را گرفت و دیگرى رکابش را و سومى جامه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را در هنگام سوار شدن مرتب کرد، در این موقع براق بناى چموشى گذاشت که جبرئیل او را لطمه اى زد و گفت: آرام باش اى براق، قبل از این پیغمبر، هیچ پیغمبرى سوار تو نشده، و بعد از این هم کسى همانند او، سوارت نخواهد شد.

آنگاه اضافه فرمود که براق بعد از لطمه آرام شد و او را مقدارى که خیلى زیاد هم نبود بالا برد، در حالى که جبرئیل هم همراهش بود، و آیات خدائى را از آسمان و زمین به وى نشان مى داد. رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) خودش فرموده: که در حین رفتن ناگهان یک منادى از سمت راست ندایم داد که هان اى محمد! ولى من پاسخ نگفته و توجهى به او نکردم.

منادى دیگر از طرف چپ ندایم داد که هان اى محمد! به او نیز پاسخ نگفته و توجهى ننمودم، زنى با دست و ساعد برهنه و غرق در زیورهاى دنیوى به استقبالم آمد و گفت اى محمد به من نگاه کن تا با تو سخن گویم به او نیز توجهى نکردم و همچنان پیش مى رفتم که ناگهان آوازى شنیدم و از شنیدنش ناراحت شدم، از آن نیز گذشتم، اینجا بود که جبرائیل مرا پایین آورد و گفت اى محمد، نماز بخوان من مشغول نماز شدم سپس گفت هیچ مى دانى کجا است که نماز مى خوانى ؟ گفتم نه، گفت: طور سینا است، همانجا است که خداوند با موسى تکلم کرد، تکلمى مخصوص، آنگاه سوار شدم، خدا مى داند که چقدر رفتیم که به من گفت پیاده شو و نماز بگزار. من پایین آمده نماز گزاردم، گفت: هیچ مى دانى کجا نماز خواندى ؟ گفتم نه، گفت این بیت اللحم بود، و بیت اللحم ناحیه ایست از زمین بیت المقدس که عیسى بن مریم در آنجا متولد شد.

آنگاه سوار شده براه افتادیم تا به بیت المقدس رسیدیم، پس براق را به حلقه اى که قبلا انبیاء مرکب خود را به آن مى بستند بسته وارد شدم در حالى که جبرئیل همراه و در کنارم بود، در آنجا به ابراهیم خلیل و موسى و عیسى در میان عده اى از انبیاء که خدا مى داند چقدر بودند برخورد نمودم که همگى به خاطر من اجتماع کرده بودند و مهیاى نماز بودند و من شکى نداشتم در اینکه به زودى جبرئیل جلو مى ایستد و بر همه ما امامت مى کند ولى وقتى صف نماز مرتب شد جبرئیل بازوى مرا گرفت و جلو برد و بر آنان امامت نمودم و البته غرور و عجبى نیست.

آنگاه خازنى نزدم آمد در حالى که سه ظرف همراه داشت یکى شیر و دیگرى آب و سومى شراب و شنیدم که مى گفت اگر آب را بگیرد هم خودش و هم امتش غرق مى شوند و اگر شراب را بگیرد هم خودش و هم امتش گمراه مى گردند و اگر شیر را بگیرد خود هدایت شده و امتش نیز هدایت مى شوند.

آنگاه فرمود من شیر را گرفتم و از آن آشامیدم، جبرئیل گفت هدایت شدى و امتت نیز هدایت شدند آنگاه از من پرسید در مسیرت چه دیدى ؟ گفتم صداى هاتفى را شنیدم که از طرف راستم مرا صدا زد. پرسید آیا تو هم جوابش را دادى ؟ گفتم نه و هیچ توجهى به آن نکردم گفت او مبلغ یهود بود اگر پاسخش گفته بودى امتت بعد از خودت به یهودى گرى مى گرائیدند، سپس پرسید دیگر چه دیدى ؟ گفتم هاتفى از طرف چپم صدایم زد، پرسید آیا تو هم جوابش گفتى ؟ گفتم نه و توجهى هم نکردم، گفت او داعى مسیحیت بود اگر جوابش مى دادى امتت بعد از تو مسیحى مى شدند آنگاه پرسید چه کسى در روبرویت ظاهر شد؟

گفتم زنى دیدم با بازوانى برهنه که همه زیورهاى دنیوى بر او بود به من گفت: اى محمد به سوى من بنگر، تا با تو سخن گویم، جبرئیل پرسید آیا تو هم با او سخن گفتى ؟ گفتم نه سخن گفتم و نه به او توجهى کردم، گفت او دنیا بود اگر با او همکلام مى شدى امتت دنیا را بر آخرت ترجیح مى دادند.

آنگاه آوازى هول انگیز شنیدم که مرا به وحشت انداخت جبرئیل گفت اى محمد مى شنوى ؟ گفتم آرى، گفت این سنگى است که من هفتاد سال قبل از لب جهنم به داخل آن پرتاب کرده ام الان در قعر جهنم جاى گرفت و این صدا از آن بود، اصحاب مى گویند به همین جهت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) تا زنده بود خنده نکرد.

صعود پیامبر اکرم (ص) با جبرئیل به آسمان دنیا

آنگاه فرمود: جبرئیل بالا رفت و من هم با او بالا رفتم تا به آسمان دنیا رسیدیم و در آن فرشته اى را دیدم که او را اسماعیل مى گفتند و هم او بود صاحب خطفه که خداى عزوجلّ درباره اش فرموده: (الا من خطف الخطفه فاتبعه شهاب ثاقب - مگر کسى که خبر را برباید پس تیر شهاب او را دنبال مى کند) و او هفتاد هزار فرشته زیر فرمان داشت که هر یک از آنان هفتاد هزار فرشته دیگر زیر فرمان داشتند فرشته مذکور پرسید اى جبرئیل، این کیست همراه تو؟ گفت این محمد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) است، پرسید: مبعوث هم شده ؟ گفت آرى، فرشته در را باز کرد من به او سلام کردم او نیز به من سلام کرد من جهت او استغفار کردم او هم جهت من استغفار کرد و گفت مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح و همچنین ملائکه یکى پس از دیگرى به ملاقات مى آمدند تا به آسمان دوم وارد شدم در آنجا هیچ فرشته اى ندیدم مگر آنکه خوش و خندانش یافتم تا اینکه فرشته اى دیدم که از او مخلوقى بزرگتر ندیده بودم، فرشته اى بود کریه المنظر و غضبناک او نیز مانند سایرین با من برخورد نمود، هر چه آنها گفتند او نیز بگفت و هر دعا که ایشان در حقم نمودند او نیز کرد، اما در عین حال هیچ خنده نکرد، آنچنان که دیگر ملائکه مى کردند، پرسیدم: اى جبرئیل این کیست که این چنین مرا به فزع انداخت ؟ گفت: جا دارد که ترسیده شود خود ما هم همگى از او مى ترسیم او خازن و مالک جهنم است، و تاکنون خنده نکرده، و از روزى که خدا او را متصدى جهنم نموده تا به امروز روز به روز بر غضب غیظ خود نسبت به دشمنان خدا و گنهکاران - مى افزاید، و خداوند به دست او از ایشان انتقام مى گیرد، و اگر بنا بود به روى احدى تبسم کند، چه آنها که قبل از تو بودند و چه بعدیها قطعا به روى تو تبسم مى کرد، پس من بر او سلام کردم و او بر من سلام کرده به نعیم بهشت بشارتم داد.

پس من به جبرئیل گفتم آیا ممکن است او را فرمان دهى تا آتش دوزخ را به من نشان دهد؟ جبرئیل (یعنى همان کسى که خداوند در باره اش فرمود (مطاع ثمّ امین ) گفت آرى، و به آن فرشته گفت: اى مالک، آتش را به محمد نشان بده، او پرده جهنم را بالا زد، و درى از آن را باز نمود لهیب و شعله اى از آن بیرون جست و به سوى آسمان سر کشید و همچنان بالا رفت که گمان کردم مرا نیز خواهد گرفت، به جبرئیل گفتم دستور بده پرده اش را بیندازد، او نیز مالک را گفت تا به حال اولش برگردانید.

دیدار پیامبر (ص) با حضرت آدم و ملک الموت و گفتگو با آن دو

آنگاه به سیر خود ادامه دادم، مردى گندم گون و فربه را دیدم از جبرئیل پرسیدم این کیست ؟ گفت: این پدرت آدم است، سپس مرا معرفى بر آدم نمود و گفت: این ذریه تو است، آدم گفت (آرى) روحى طیب و بوئى طیب از جسدى طیب.

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) به اینجا که رسید سوره مطففین را از آیه هفدهم که مى فرماید: (کلاّ انّ کتاب الابرار لفى علیین و ما ادریک ما علیون کتاب مرقوم یشهده المقرّبون ) تا آخر سوره را تلاوت فرمود، پس آنگاه فرمود: من به پدرم آدم سلام کردم، او هم بر من سلام کرد، من جهت او استغفار نموده او هم جهت من استغفار کرد و گفت مرحبا به فرزند صالحم پیغمبر صالح و مبعوث در روزگار صالح، آنگاه به فرشته اى از فرشتگان گذشتم که در مجلسى نشسته بود، فرشته اى بود که همه دنیا در میان دو زانویش قرار داشت، در این میان دیدم لوحى از نور در دست دارد و آنرا مطالعه مى کند، و در آن چیزى نوشته بود، و او سرگرم دقت در آن بود، نه به چپ مى نگریست و نه به راست و قیافه اى (چون قیافه مردم ) اندوهگین به خود گرفته بود، پرسیدم: این کیست اى جبرئیل ؟ گفت: این ملک الموت است که دائما سرگرم قبض ارواح مى باشد، گفتم مرا نزدیکش ببر قدرى با او صحبت کنم وقتى مرا نزدیکش برد سلامش کردم و جبرئیل وى را گفت که این محمد نبى رحمت است که خدایش به سوى بندگان گسیل و مبعوث داشته عزرائیل مرحبا گفت و با جواب سلام تحیتم داد و گفت: اى محمد مژده باد ترا که تمامى خیرات را مى بینم که در امت تو جمع شده.

گفتم حمد خداى منان را که منتها بر بندگان خود دارد، این خود از فضل پروردگارم مى باشد آرى رحمت او شامل حال منست، جبرئیل گفت این از همه ملائکه شدید العمل تر است پرسیدم آیا هر که تاکنون مرده و از این به بعد مى میرد او جانش را مى گیرد؟ گفت آرى از خود عزرائیل پرسیدم آیا هر کس در هر جا به حال مرگ مى افتد تو او را مى بینى و در آن واحد بر بالین همه آنها حاضر مى شوى ؟ گفت آرى.

ملک الموت اضافه کرد که در تمامى دنیا در برابر آنچه خدا مسخر من کرده و مرا بر آن سلطنت داده بیش از یک پول سیاه نمى ماند که در دست مردى باشد و آن را در دست بگرداند و هیچ خانه اى نیست مگر آنکه در هر روز پنج نوبت وارسى مى کنم و وقتى مى بینم مردمى براى مرده خود گریه مى کنند مى گویم گریه مکنید که باز نزد شما بر مى گردم و آنقدر مى آیم و مى روم تا احدى از شما را باقى نگذارم.

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود اى جبرئیل فوق مرگ واقعه اى نیست ! جبرئیل گفت بعد از مرگ شدیدتر از خود مرگ است.

آنگاه فرمود به راه خود ادامه دادیم تا به مردمى رسیدیم که پیش رویشان طعامهائى از گوشت پاک و طعامهائى دیگر از گوشت ناپاک بود. ناپاک را مى خوردند و پاک را فرو مى گذاشتند پرسیدم اى جبرئیل اینها کیانند؟ گفت اینها حرام خوران از امت تو هستند که حلال را کنار گذاشته و از حرام استفاده مى برند.

برخورد با فرشته اى عجیب الخلقه و جلوه هایى از تجسم اعمال در شب معراج

فرمود آنگاه فرشته اى از فرشتگان را دیدم که خداوند امر او را عجیب کرده بود بدین صورت که نصفى از جسد او را از آتش و نصف دیگرش را از یخ آفریده بود که نه آتش یخ را آب مى کرد و نه یخ آتش را خاموش و او با صداى بلند مى گفت: (منزه است خدائى که حرارت این آتش را گرفته نمى گذارد این یخ را آب کند، و برودت یخ را گرفته نمى گذارد این آتش را خاموش سازد، بار الها اى خدائى که میان آتش و آب را سازگارى دادى میان دلهاى بندگان با ایمانت الفت قرار ده )، پرسیدم اى جبرئیل این کیست ؟ گفت فرشته ایست که خدا او را به اکناف آسمان و اطراف زمین ها موکل نموده و او خیرخواه ترین ملائکه است نسبت به بندگان مؤمن از سکنه زمین، و از روزى که خلق شده همواره این دعا را که شنیدى به جان آنان مى کند.

و دو فرشته در آسمان دیدم که یکى مى گفت پروردگارا به هر کسى که انفاق مى کند خلف و جایگزینى عطا کن و به هر کسى که از انفاق دریغ مى ورزد تلف و کمبودى ده. آنگاه به سیر خود ادامه داده به اقوامى برخوردم که لبهائى داشتند مانند لبهاى شتر، گوشت پهلویشان را قیچى مى کردند و به دهانشان مى انداختند، از جبرئیل پرسیدم اینها کیانند؟ گفت سخن چینان و مسخره کنندگانند.

باز به سیر خود ادامه داده به مردمى برخوردم که فرق سرشان را با سنگهاى بزرگ مى کوبیدند پرسیدم اینها کیانند؟ گفت آنانکه نماز عشاء نخوانده مى خوابند.

باز به سیر خود ادامه دادم به مردمى برخوردم که آتش در دهانشان مى انداختند و از پائینشان بیرون مى آمد پرسیدم اینها کیانند گفت اینها کسانى هستند که اموال یتیمان را به ظلم مى خورند که در حقیقت آتش مى خورند و بزودى به سعیر جهنم مى رسند.

آنگاه پیش رفته به اقوامى برخوردم که از بزرگى شکم احدى از ایشان قادر به برخاستن نبود از جبرئیل پرسیدم اینها چه کسانى هستند؟ گفت اینها کسانى هستند که ربا مى خورند، بر نمى خیزند مگر برخاستن کسى که شیطان ایشان را مس نموده و در نتیجه احاطه شان کرده. در این میان به راه آل فرعون بگذشتم که صبح و شام بر آتش عرضه مى شدند و مى گفتند پروردگارا قیامت کى بپا مى شود.

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: پس از آنجا گذشته به عده اى از زنان برخوردم که به پستانهاى خود آویزان بودند، از جبرئیل پرسیدم اینها چه کسانى هستند؟ گفت اینها زنانى هستند که اموال همسران خود را به اولاد دیگران ارث مى دادند آنگاه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: غضب خداوند شدت یافت در باره زنى که فرزندى را که از یک فامیل نبوده داخل آن فامیل کرده و او در آن فامیل به عورات ایشان واقف گشته اموال آنان را حیف و میل کرده است.

آنگاه فرمود: (از آنجا گذشته ) به عده اى از فرشتگان خدا برخوردم که خدا به هر نحو که خواسته خلقشان کرده و صورتهایشان را هر طور خواسته قرار داده هیچ یک از اعضاى بدنشان نبود مگر آنکه جداگانه از همه جوانب و به آوازهاى مختلف خدا را حمد و تسبیح مى کردند، و فریاد آنان به ذکر و گریه از ترس خدا بلند بود، من از جبرئیل پرسیدم اینها چه کسانى هستند؟ گفت خداوند اینها را همینطور که مى بینى خلق کرده و از روزى که خلق شده اند هیچیک از آنان به رفیق بغل دستى خود نگاه نکرده و حتى یک کلمه با او حرف نزده از ترس و خشوع در برابر خدا به بالاى سر خود و پائین پایشان نظر نینداخته اند من به ایشان سلام کرده ایشان بدون اینکه به من نگاه کنند با اشاره جواب دادند، آرى خشوع در برابر خدا اجازه چنین توجهى را به ایشان نمى داد، جبرئیل مرا معرفى نمود، و گفت: این محمد پیغمبر رحمت است که خدایش به سوى بندگان خود به عنوان نبوت و رسالت فرستاده، آرى این خاتم النبیین و سیّدالمرسلین است، آیا با او هم حرف نمى زنید؟ ملائکه وقتى این حرف را شنیدند روى به من آورده سلام کردند و احترام نمودند، و مرا و امتم را به خیر مژده دادند.

عرج به آسمانهاى دوم و سوم

سپس به آسمان دوم صعود کردیم، در آنجا ناگهان به دو مرد برخوردیم که شکل هم بودند، از جبرئیل پرسیدم، این دو تن کیانند؟ جبرئیل گفت اینان دو پسر خاله هاى تو یحیى و عیسى بن مریم (علیهمالسلام)، من بر آن دو سلام کردم، ایشان نیز بر من سلام کردند، و برایم طلب مغفرت نموده من هم براى ایشان طلب مغفرت کردم به من گفتند مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح، در این میان نگاهم به ملائکه اى افتاد که در حال خشوع بودند، خداوند چهره هایشان را آنطور که خواسته قرار داده بود احدى از ایشان نبود مگر اینکه خداى را با صوتهاى مختلف حمد و تسبیح مى کردند.

آنگاه به آسمان سوم صعود کردیم در آنجا به مردى برخوردم که صورتش آنقدر زیبا بود که از هر خلق دیگرى زیباتر بود، آنچنان که ماه شب چهارده از ستارگان زیباتر است، از جبرئیل پرسیدم این کیست ؟ گفت: این برادرت یوسف است، من بر او سلام کردم و جهتش استغفار نمودم او هم به من سلام کرده برایم طلب مغفرت نمود، و گفت مرحبا به پیغمبر صالح و برادر صالح و مبعوث در زمان صالح.

در این بین ملائکه اى را دیدم که در حال خشوع بودند به همان نحوى که در باره ملائکه آسمان دوم توصیف کردم جبرئیل همان حرفهائى را که در آسمان دوم در معرفى من زد اینجا نیز همان را تکرار نمود ایشان هم همان عکس العمل را نشان دادند.

عروج به آسمانهاى چهارم و ششم

آنگاه به سوى آسمان چهارم صعود نمودیم در آنجا مردى را دیدم از جبرئیل پرسیدم این مرد کیست ؟ گفت این ادریس است که خداوند به مقام بلندى رفعتش داده، من به او سلام کرده برایش طلب مغفرت نمودم، او نیز جواب سلامم داد، و برایم طلب مغفرت نمود و از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمانهاى قبل دیده بودیم همه مرا و امتم را بشارت به خیر دادند، به علاوه آنها در آنجا فرشته اى دیدم که بر تخت نشسته هفتاد هزار فرشته زیر فرمان داشت که هر یک از آنها هفتاد هزار ملک زیر فرمان داشتند در اینجا به خاطر مبارک رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) خطور کرد که نکند این همان باشد، پس جبرئیل با صیحه و فریاد به او گفت بایست و او اطاعتش نموده بپا خاست و تا قیامت همچنان خواهد ایستاد.

آنگاه به آسمان پنجم صعود کردیم در آنجا مردى سالخورده و بزرگ چشم دیدم که بعمرم، پیر مردى به آن عظمت ندیده بودم، نزد او جمع کثیرى از امتش بودند من از کثرت ایشان خوشم آمد، از جبرئیل پرسیدم این کیست ؟ گفت: این پیغمبرى است که امتش ‍ دوستش مى داشتند، این هارون پسر عمران است، من سلامش کردم، جوابم را داد برایش طلب مغفرت کردم او نیز براى من طلب مغفرت نمود، در همان آسمان باز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمانهاى قبلى دیده بودم.

آنگاه به آسمان ششم صعود نمودیم، در آنجا مردى بلند بالا و گندم گون دیدم که گوئى از شنوه (قبیله معروف عرب ) بود و اگر هم دو تا پیراهن روى هم مى پوشید باز موى بدنش از آنها بیرون مى آمد، و شنیدم که مى گفت: بنى اسرائیل گمان کردند که من محترم ترین فرزندان آدم نزد پروردگار هستم و حال آنکه این مرد گرامى تر از من است از جبرئیل پرسیدم این کیست ؟ گفت: این برادر تو موسى بن عمران است، پس او را سلام کردم او نیز به من سلام کرد، سپس براى همدیگر استغفار نمودیم، و باز در آنجا از ملائکه در حال خشوع همانها را دیدم که در آسمان هاى قبلى دیده بودم.

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) سپس فرمود آنگاه به آسمان هفتم صعود نمودیم و در آنجا به هیچ فرشته از فرشتگان عبور نکردیم مگر آنکه مى گفتند اى محمد حجامت کن و به امتت بگو حجامت کنند، در ضمن در آنجا مردى دیدم که سر و ریشش ‍ جوگندمى، و بر کرسى نشسته بود از جبرئیل پرسیدم این کیست که تا آسمان هفتم بالا آمده و کنار بیت المعمور در جوار پروردگار عالم مقام گرفته ؟ گفت: اى محمد این پدر تو ابراهیم است در اینجا محل تو و منزل پرهیزکاران از امت تو است، آنگاه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) این آیه را تلاوت فرمود: (انّ اولى النّاس با براهیم للّذّین اتّبعوه و هذا النّبى و الّذین امنوا و اللّه ولىّ المؤمنین ).

پس به وى سلام کردم، بعد از جواب سلامم گفت: مرحبا به پیغمبر صالح و فرزند صالح و مبعوث در روزگار صالح، در آنجا نیز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در دیگر آسمانها دیده بودم، ایشان نیز مرا و امتم را به خیر بشارت دادند.

عروج به آسمان هفتم و دیدن عجائب دیگرى از مخلوقات خدا

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) اضافه کرد که در آسمان هفتم دریاها از نور دیدم که آنچنان تلالو داشتند که چشم ها را خیره مى ساخت و دریاها از ظلمت و دریاها از رنج دیدم که نعره مى زد و هر وقت وحشت مرا مى گرفت یا منظره هول انگیزى مى دیدم از جبرئیل پرسش مى کردم، مى گفت بشارت باد ترا اى محمد شکر این کرامت الهى را بجاى آور و خداى را در برابر این رفتارى که با تو کرد سپاسگزارى کن، خداوند هم دل مرا با گفتار جبرئیل سکونت و آرامش مى داد وقتى اینگونه تعجب ها و وحشت ها و پرسشهایم بسیار شد جبرئیل گفت: اى محمد! آنچه مى بینى به نظرت عظیم و تعجب آور مى آید، اینها که مى بینى یک خلق از مخلوقات پروردگار تو است، پس فکر کن خالقى که اینها را آفریده چقدر بزرگ است با اینکه آنچه تو ندیده اى خیلى بزرگتر است از آنچه دیده اى آرى میان خدا و خلقش هفتاد هزار حجابست و از همه خلایق نزدیک تر به خدا من و اسرافیلم و بین ما و خدا چهار حجاب فاصله است حجابى از نور حجابى از ظلمت حجابى از ابرو حجابى از آب.

رسول خد(صلى اللّه علیه و آله و سلم) افزود از عجائب مخلوقات خدا (که هر کدام بر آنچه که خواسته اوست مسخر ساخته ) خروسى را دیدم که دو بالش در بطون زمینهاى هفتم و سرش نزد عرش پروردگار است و این خود فرشته اى از فرشتگان خداى تعالى است که او را آنچنان که خواسته خلق کرده، دو بالش در بطون زمینهاى هفتم و رو به بالا گرفته بود تا سر از هوا در آورد و از آنجا به آسمان هفتم و از آنجا همچنان بالا گرفته بود تا اینکه شاخش به عرش خدا نزدیک شده بود.

و شنیدم که مى گفت: منزه است پرورد گار من هر چه هم که بزرگ باشى نخواهى دانست که پروردگارت کجا است، چون شاءن او عظیم است و این خروس دو بال در شانه داشت که وقتى باز مى کرد از شرق و غرب مى گذشت و چون سحر مى شد بالها را باز مى کرد و به هم مى زد و به تسبیح خدا بانگ بر مى داشت و مى گفت: (منزه است خداى ملک قدوس،است خداى کبیر متعال، معبودى نیست جز خداى حىّ قیوم ) و وقتى این جملات را مى گفت، خروس هاى زمین همگى شروع به تسبیح نموده بالها را به هم مى زدند، و مشغول خواندن مى شدند و چون او ساکت مى شد همه آنها ساکت مى گشتند. خروس مذکور پرهائى ریز و سبز رنگ و پرى سفید داشت که سفیدیش سفیدتر از هر چیز سفیدى بود که تا آن زمان دیده بودم و زغب (پرهاى ریز) سبزى هم زیر پرهاى سفید داشت آنهم سبزتر از هر چیز سبزى بود که دیده بودم.

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) چنین ادامه داد که: سپس به اتفاق جبرئیل به راه افتاده وارد بیت المعمور شدم، در آنجا دو رکعت نماز خواندم و عده اى از اصحاب خود را در کنار خود دیدم که عده اى لباسهاى نو به تن داشتند و عده اى دیگر لباس هائى کهنه، آنها که لباسهاى نو در برداشتند با من به بیت المعمور روانه شدند و آن نفرات دیگر بجاى ماندند.

دو نهر (کوثر) و (رحمت) و دو درخت (طوبى) و (سدرة المنتهى)

از آنجا بیرون رفتم دو نهر را در اختیار خود دیدم یکى از آنها به نام (کوثر) دیگرى به نام (رحمت ) از نهر کوثر آب خوردم و در نهر رحمت شستشو نمودم آنگاه هر دو برایم رام شدند تا آنکه وارد بهشت گشتم که ناگهان در دو طرف آن خانه هاى خودم و اهل بیتم را مشاهده کردم و دیدم که خاکش مانند مشک معطر بود، دخترى را دیدم که در نهرهاى بهشت غوطه ور بود، پرسیدم دختر! تو از کیستى ؟ گفت از آن زید بن حارثه مى باشم صبح این مژده را به زید دادم نگاهم به مرغان بهشت افتاد که مانند شتران بختى (عجمى ) بودند انار بهشت را دیدم که مانند دلوهاى بزرگ بود،

درختى دیدم که آنقدر بزرگ بود که اگر مرغى مى خواست دور تنه آن را طى کند، مى بایست هفتصد سال پرواز کند و در بهشت هیچ خانه اى نبود مگر اینکه شاخه اى از آن درخت بدانجا سر کشیده بود.از جبرئیل پرسیدم این درخت چیست ؟ گفت این درخت (طوبى )است که خداوند آن را به بندگان صالح خود وعده داده، و فرموده: (طوبى لهم و حسن مآب: طوبى و سرانجام نیک مرایشان راست ).

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود وقتى وارد بهشت شدم به خود آمدم و از جبرئیل از آن دریاهاى هول انگیز و عجائب حیرت انگیز آن سؤال نمودم، گفت اینها سیر اوقات و حجابهائى است که خداوند به وسیله آنها خود را در پرده انداخته و اگر این حجابها نبود نور عرش تمامى آنچه که در آن بود را پاره مى کرد و از پرده بیرون مى ریخت.

آنگاه به درخت سدرة المنتهى رسیدم که یک برگ آن امتى را در سایه خود جاى مى داد و فاصله من با آن درخت همانقدر بود که خداى تعالى در باره اش فرمود: (قاب قوسین او ادنى ) در اینجا بود که خداوند ندایم داد و فرمود: (آمن الرّسول بما انزل الیه من ربّه ) در پاسخ، از قول خودم و امتم عرض کردم: (و المؤمنون کل آمن باللّه و ملائکته و کتبه و رسله لا نفرّق بین احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانک ربّنا و الیک المصیر) خداى تعالى فرمود: (لا یکلّف اللّه نفسا الا وسعها لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت ) عرض کردم: (ربّنا لا توآخذنا ان نسینا او اخطانا) خداى تعالى فرمود تو را مؤ اخذه نمى کنم عرض کردم: (ربّنا و لا تحمل علینا اصرا کما حملته على الّذین من قبلنا) خداوند تعالى خطاب فرمود: (نه، تحمیلت نمى کنم )، من عرض کردم (ربّنا و لا تحمّلنا ما لا طاقة لنا به واعف عنّا و اغفرلنا و ارحمناانت مولینا فانصرنا على القوم الکافرین ) خداى تعالى فرمود: این را که خواستى به تو و به امت تو دادم.

امام صادق (علیه السلام) در اینجا فرمود: (هیچ میهمانى به درگاه خدا گرامى تر از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) (در آن وقتى که این تقاضاها را براى امتش مى کرد) نبوده است ).

عطیه خداوند به پیامبر (ص) در شب معراج

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) عرض کرد: پروردگارا تو به انبیایت فضائلى کرامت فرمودى، به من نیز عطیه اى کرامت کن، فرمود: به تو نیز در میان آنچه که داده ام دو کلمه عطیه داده ام که در زیر عرشم نوشته شده، و آن کلمه: (لا حول و لا قوّة الا باللّه ) و کلمه: (لا منجا منک الا الیک ) مى باشد.

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: در اینجا بود که ملائکه کلامى را به من آموختند، تا در هر صبح و شام بخوانم، و آن این است:

(اللّهمّ انّ ظلمى اصبح مستجیرا بعفوک و ذنبى اصبح مستجیرا بمغفرتک و ذلّى اصبح مستجیرا بعزّتک، و فقرى اصبح مستجیرا بغناک و وجهى الفانى اصبح مستجیرا بوجهک الباقى الّذى لا یفنى: خدایا اگر ظلم مى کنم دلگرم به عفو توام و اگر گناه مى کنم پناهنده به مغفرتت هستم، خدایا ذلتم از دلگرمى به عزت تو است و فقرم پناهنده به غناى تو است و وجه فانیم مستجیر به وجه باقى تو) و من این را در موقع عصر مى خوانم.

آنگاه صداى اذانى شنیدم و ناگاه دیدم فرشته ایست که اذان مى گوید، فرشته ایست که تا قبل از آنشب کسى او را در آسمان ندیده بود، وقتى دو نوبت گفت (الله اکبر) خداى تعالى فرمود درست مى گوید بنده من، من از هر چیز بزرگترم، او گفت: (اشهدان لا اله الا اللّه ) خداى تعالى فرمود: بنده ام درست مى گوید، منم اللّه، که معبودى نیست مگر من و معبودى نیست به غیر من.

او گفت: (اشهد انّ محمدا رسول اللّه اشهد انّ محمدا رسول اللّه ) پروردگار فرمود: بنده ام راست مى گوید محمد بنده و فرستاده من است، من او را مبعوث کرده ام، او گفت: (حى على الصّلوة حى على الصّلوة ) خداى تعالى فرمود: راست مى گوید بنده من و به سوى واجب من دعوت مى کند هر کس از روى رغبت و به امید اجر دنبال واجب من برود همین رفتنش کفاره گناهان گذشته او خواهد بود.

او گفت: (حىّ على الفلاح حىّ على الفلاح) خداى تعالى فرمود: آرى نماز صلاح و نجاح و فلاح است آنگاه در همان آسمان بر ملائکه امامت کردم و نماز گزاردیم آنطور که در بیت المقدس بر انبیاء امامت کرده بودم (این روایت از دستبرد عامه محفوظ نمانده و گرنه جا داشت حى على خیر العمل هم در آن ذکر شده باشد).

حکایت تخفیف نمازهاى واجب یومیه از پنجاه نماز به پنج نماز

سپس فرمود بعد از نماز، مهى همانند ابر مرا فرا گرفت به سجده افتادم پروردگارم مرا ندا داد: من بر همه انبیاى قبل از تو پنجاه نماز واجب کرده بودم همان پنجاه نماز را بر تو و امتت نیز واجب کردم این نمازها را در امتت بپاى دار، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) مى گوید: من برخاسته به طرف پایین به راه افتادم، در مراجعت به ابراهیم برخوردم، چیزى از من نپرسید، به موسى برخوردم، پرسید چه کردى ؟ گفتم: پروردگارم فرمود: بر هر پیغمبرى پنجاه نماز واجب کردم، و همان را بر تو و بر امتت نیز واجب کردم، موسى گفت: اى محمد امت تو آخرین امتند، و نیز ناتوان ترین امتهایند، پروردگار تو نیز هیچ خواسته اى برایش زیاد نیست و امت تو طاقت این همه نماز را ندارد برگرد و درخواست کن که قدرى به امت تو تخفیف دهد.

من به سوى پروردگارم برگشتم تا به سدرة المنتهى رسیده در آنجا به سجده افتادم، و عرض کردم پنجاه نماز بر من و امتم واجب کردى نه من طاقت آنرا دارم و نه امتم پروردگارا قدرى تخفیفم بده، خداى تعالى ده نماز تخفیفم داد، بار دیگر نزد موسى برگشتم و قصه را گفتم گفت تو و امتت طاقت این مقدار را هم ندارید، برگرد به سوى پروردگار، برگشتم ده نماز دیگر از من برداشت، باز نزد موسى آمدم و قصه را گفتم. گفت باز هم برگرد و در هر بار که بر مى گشتم تخفیفى مى گرفتم. تا آنکه پنجاه نماز را به ده نماز رساندم، و نزد موسى بازگشتم، گفت: طاقت این را هم ندارید، به درگاه خدا شدم پنج نماز دیگر تخیف گرفته نزد موسى آمدم، و داستان را گفتم، گفت: این هم زیاد است طاقتش را ندارید، گفتم: من دیگر از پروردگارم خجالت مى کشم، و زحمت پنج نماز برایم آسانتر از در خواست تخفیف است، اینجا بود که گوینده اى ندا در داد: حال که بر پنج نماز صبر کردى در برابر همین پنج نماز ثواب پنجاه نماز را دارى، هر یک نماز به ده نماز و هر که از امت تو تصمیم بگیرد که به امید ثواب کار نیکى بکند اگر آن کار را انجام داد ده برابر ثواب برایش مى نویسم و اگر (به مانعى برخورد و نکرد بخاطر همان تصمیمش ) یک ثواب برایش مى نویسم، و هر که از امتت تصمیم بگیرد کار زشتى انجام دهد، اگر انجام هم داد فقط یک گناه برایش مى نویسم، و اگر منصرف شد و انجام نداد، هیچ گناهى برایش ‍ نمى نویسم.

امام صادق (علیه السلام) در این جا فرمود: خداوند از طرف این امت به موسى (علیه السلام) جزاى خیر بدهد او باعث شد که تکلیف این امت آسان شود این است تفسیر آیه: (سبحان الّذى اسرى بعبده لیلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الّذى بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انّه هو السّمیع البصیر).

مؤلف: قریب به مضمون این روایت، روایات بسیار زیادى از طرق شیعه و سنى وارد شده است، و اینکه در این روایت داشت: ((مردى گندم گون ) در عبارت عربیش دارد) (رجل آدم ) و آدم به معناى گندم گون است، و کلمه: (طامه ) به معناى امرى است شدید که با شدتش بر هر امر دیگرى غلبه کند، و به همین جهت در قرآن کریم، قیامت، (طامه ) خوانده شده است.

و کلمه: (اکتاف ) جمع کتف (شانه ) است، ولى مقصود از این کلمه در این روایت، اطراف و نواحى است و اینکه در شرح گذشتن از آسمان چهارم داشت به خاطر رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) چنین خطور کرد که نکند این همان باشد) مقصود این است که نکند این همان کسى باشد که تدبیر امور عالم به دست اوست، و همه امور به او منتهى مى گردد.

و اینکه در عبورش از آسمان ششم داشت که (به مردى برخوردم که گوئى از شنوه بود) مقصود از (شنوه قبیله ایست از عرب که به بلندى قامت معروفند.

و اینکه در خصوص آسمان هفتم داشت (به مردى برخوردم که سر و ریشش اشمط) بود مقصود از (اشمط) این است که موى سر و یا ریش سفید و سیاه باشد.

و اینکه در باره آن خروس داشت (خروس مذکور زغبى سبز روى پرها و زغبى دیگر زیر پرها داشت ) معنایش در مرغها آن پرهاى خیلى ریز است و در حیوانات موى دار مویهاى خیلى ریز است.

و اینکه داشت: (نگاهم به مرغان بهشت افتاد که مانند شتران بختى بودند، مقصود از آن شتران خراسانى است، و کلمه: (دلىّ) (با ضم دال و کسر لام و تشدید یاء) جمع دلو است که در اصل دلوى بر وزن فعول بوده، و ضبابه اگر با صاد بى نقطه باشد باید به فتحه صاد خواند و معنایش شوق و عشق رقیق است، و اگر ضبابه با ضاد نقطه دار باشد، باید با ضمه ضاد خواند و معنایش ابر رقیق است.

طاغیان قریش و رد آیات روشن صدق دعوى پیامبر در شب معراج ارائه آیات بر صدق دعوى خود توسط پیامبر اکرم (ص) درباره شب معراج در برابر طاغیان قریش

و در امالى صدوق از پدرش از على از پدرش از ابن ابى عمیر از ابان بن عثمان از ابى عبداللّه جعفر بن محمد (علیهمالسلام) روایت آمده که فرمود: وقتى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را به معراج و به بیت المقدس بردند جبرئیل او را سوار براق کرد و به اتفاق به بیت المقدس آمدند جبرئیل محرابهاى انبیاء را به آنجناب نشان داد، و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) در آن محرابها نماز گزارده و از آنجا عبورش داده در مراجعت به کاروان قریش برخوردند، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) آبى را که آنان در ظرف داشتند دید و دید که شترى گم کرده اند و در پى آن مى گردند، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از آن آب بیاشامید، و مابقى آن را به زمین ریخت و چون از معراج برگشت و صبح شد به قریش فرمود که خداى تعالى دیشب مرا به بیت المقدس برد و آثار انبیاء و منزلهاى ایشان را نشانم داد، و من در مراجعت در فلان محل به کاروانى از قریش برخوردم که شترى گم کرده بودند و از آب ایشان بیاشامیدم، و مابقى آن را ریختم.

ابو جهل گفت: اى قریش الآن فرصت خوبى دست داده، بپرسید مسجد اقصى چند ستون داشت ؟ و چند قندیل در آن آویزان بود؟ پرسیدند اى محمد! در این جمع کسانى هستند که بیت المقدس را دیده باشند، اینک تو بیت المقدس را براى ما توصیف کن ببینیم راست مى گوئى یا خیر، بگو ببینیم چند عدد ستون داشت ؟ و قندیلها و محراب هایش چند تا بود؟ جبرئیل در دم نازل شده صورت بیت المقدس را در برابر آن جناب مجسم نمود، و آنجناب هر چه را ایشان مى پرسیدند پاسخ مى گفت، بعد از آنکه از جزئیات بیت المقدس فارغ شدند گفتند باید صبر کنى تا کاروان برسد، از کاروانیان نیز قضیه تو را بپرسیم، حضرت فرمود: شاهد صدق گفتار من این است که کاروانیان قریش هنگام طلوع آفتاب وارد مى شوند، در حالى که شترى خاکسترى رنگ پیشاپیش کاروانست.

فرداى آن روز قریش به استقبال کاروان آمده شکاف دره را نگاه مى کردند مى گفتند الآن آفتاب مى زند در همین بین در یک آن هم آفتاب طلوع کرد و هم کاروان نمودار شد در حالى که شترى خاکسترى رنگ پیشاپیش آن بود از داستان شب گذشته و آنچه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرموده بود پرسیدند گفتند آرى همینطور بود شترى از ما در فلان محل گم شده بود و ما آب خود را در ظرفى ریخته بودیم صبح که برخاستیم دیدیم آب به زمین ریخته شده است. ولى مشاهده این معجزات چیزى جز بر طغیان قریش نیفزود.

مؤلف: در معناى این روایت، روایت دیگرى نیز از شیعه و سنى وارد شده است.

حکایاتى از شب معراج بروایت ابن عباس

و در همان کتاب به سند خود از عبدالله بن عباس روایت کرده که گفت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) وقتى به آسمان عروج نمود جبرئیل او را به کنار نهرى رسانید، که آن را نهر نور مى گویند و آیه: (و جعل الظلمات و النّور) اشاره به آنست، وقتى به آن نهر رسیدند جبرئیل به او گفت: اى محمد! به برکت خدا عبور کن، زیرا خداوند چشمت را برایت نورانى کرده و پیش رویت را وسعت داده، آرى این نهرى است که تاکنون احدى از آن عبور نکرده نه فرشته اى مقرب و نه پیغمبرى مرسل، تنها و تنها من روزى یکبار در آن آب تنى مى کنم، و وقتى بیرون مى شوم بالهایم را بهم مى زنم هیچ قطره اى نیست که از بالم بچکد مگر آنکه خداى تعالى از آن قطره فرشته اى مقرب خلق مى کند که بیست هزار صورت و چهل هزار بال دارد و به هر زبانى با لغتى جداگانه حرف مى زند که زبان دیگرى آنرا نمى داند و نمى فهمد.

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از آن نهر عبور کرد تا رسید به حجابها و حجابها پانصد عدد بودند که میان هر دو حجابى پانصد سال راه بود آنگاه به وى گفت اى محمد! جلو برو رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) پرسید چرا با من نمى آئى گفت من نمى توانم از اینجا پا فراتر بگذارم، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) آنقدر که خدا مى خواست جلو رفت تا آنکه گفتار خداى را شنید که مى فرمود من محمودم و تو محمدى اسمت را از اسم خودم مشتق نمودم پس هر که با تو بپیوندد من با او مى پیوندم و هر که با تو قطع کند با او قطع مى کنم برو به سوى بندگانم و ایشان را از کرامتى که به تو کردم خبر بده، هیچ پیغمبرى برنگزیدم مگر آنکه براى او وزیرى قرار دادم و تو پیغمبر من، و على بن ابیطالب وزیر تو است.

و در مناقب ابن شهر آشوب از ابن عباس روایت شده که در خبرى گفته: (رسول خدا) آوازى را شنید که مى گفت: (آمنّا بربّ العالمین ) ابن عباس اضافه کرده که (جبرئیل ) گفت: اینها ساحران فرعونند و همچنین (رسول اللّه ) شنید که گوینده اى مى گفت (لبّیک اللّهمّ لبّیک ) جبرئیل گفت اینها حاجیانند، و نیز شنید صداى گوینده اى را که مى گفت (اللّه اکبر) جبرئیل گفت اینها مجاهدین راه خدایند و نیز صداى تسبیح شنید جبرئیل بیان داشت که اینان انبیایند پس وقتى به سدرة المنتهى و از آنجا به حجابها رسید جبرئیل گفت یا رسول اللّه تو خود جلو برو که من بیش از این نمى توانم نزدیک شوم چرا که اگر به اندازه یک بند انگشت نزدیکتر شوم خواهم سوخت.

و در احتجاج از ابن عباس روایت کرده که گفت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) در ضمن احتجاجى که علیه یهود مى کرد فرمود: (بر بال جبرئیل سوار شدم، سیر نمودم و به آسمان هفتم رسیدم از سدرة المنتهى که نزد آن جنت المآوى است نیز گذشتم تا آنکه به ساق عرش پیوستم، و از ساق عرش ندا شد که به درستى که منم آرى منم اللّه و معبود یکتا، معبودى نیست غیر من، منم (سلام ) (مؤمن ) (مهیمن ) (عزیز) (جبار) (متکبر) (رؤ وف ) (رحیم )، و من او را با چشم دل دیدم نه با چشم سر...).

امام باقر و امام سجاد (ع) به سؤالاتى پیرامون معراج پیامبر (ص) پاسخ مى گویند

و در کافى به سند خود از ابى الرّبیع روایت کرده که گفت سفرى با حضرت ابى جعفر (علیه السلام) به حج مشرّف شدم که آن سال هشام بن عبد الملک نیز به اتفاق نافع مولاى عمر بن خطاب مشرف بود.

نافع نظرى به ابى جعفر (علیه السلام) انداخت در حالى که در رکن بیت بود و مردم اطرافش جمع بودند، نافع به هشام گفت یا امیرالمؤمنین ! این کیست که اینقدر مردم اطرافش را گرفته اند؟ گفت: این پیغمبر اهل کوفه محمد بن على است، نافع گفت شاهد باش ‍ که مى روم و از مسائلى پرسش مى کنم که در جواب عاجز بماند، سؤالاتى به میان مى آورم که جز پیغمبر و یا وصى پیغمبر و یا فرزند پیغمبر نمى تواند جواب بگوید، گفت برو و سعى کن سؤالاتى را مطرح کنى تا شرمنده اش سازى.

نافع نزدیک آمد تا خود را به دوش مردم تکیه داده رو به ابى جعفر کرد و گفت: اى محمد بن على من تورات و انجیل و زبور و قرآن را خوانده ام و حلال و حرام آنها را یاد گرفته ام اینک آمده ام تا از تو سؤالاتى کنم که جواب آنها را جز پیغمبران و یا اوصیاى آنان نمى دانند، راوى مى گوید امام ابى جعفر (علیه السلام) سرش را بلند کرد و فرمود بپرس هر چه را که مى خواهى.

نافع گفت به من بگو ببینم بین عیسى (علیه السلام) و خاتم الانبیاء چند سال فاصله بود؟ فرمود نظریه خودم را بگویم یا راى ترا؟ عرض ‍ کرد هر دو را، فرمود بنا به قول من پانصد سال فاصله شد و اما بنا بر قول تو ششصد سال بوده، گفت: بگو ببینم معناى کلام خدا که مى فرماید: (و سئل من ارسلنا من قبلک من رسلنا اجعلنا من دون الرّحمن آلهة یعبدون ) چیست ؟ و با اینکه بین رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) و پیغمبر قبل او عیسى پانصد سال فاصله است این سؤال را از کدام پیغمبر بکند؟.

حضرت در جوابش این آیه را تلاوت فرمود: (سبحان الّذى اسرى بعبده لیلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الّذى بارکنا حوله لنریه من آیاتنا) و از جمله آیاتى که خداوند در بیت المقدس به او نشان داد این بود که خداوند انبیاء و مرسلین اولین و آخرین را محشور نموده به جبرئیل دستور داد تا اذان و اقامه را دوتا دوتا بگوید، و او در اذانش گفت حىّ على خیر العمل آنگاه به انبیاء نماز گزارد.

و چون از نماز فارغ شد رو به ایشان کرده پرسید شما به چه چیز شهادت مى دهید (عقاید دینى شما چیست ؟) و چه چیزى را مى پرستیدید؟ گفتند ما شهادت مى دهیم به اینکه معبودى نیست جز خداى تعالى و او را شریکى نیست و نیز شهادت مى دهیم بر اینکه تو رسول خدائى بر این معنا از ما عهد و میثاقها گرفته اند، نافع گفت درست فرمودى اى ابا جعفر.

و در علل به سند خود از ثابت بن دینار روایت کرده که گفت من از حضرت زین العابدین على بن الحسین (علیهمالسلام) در باره خداى عزوجل پرسیدم که آیا خداوند به مکان وصف مى شود؟ حضرت فرمود: (تعالى اللّه عن ذلک: خدا بزرگتر از این است ) عرض کردم اگر خداوند به مکان وصف نمى شود پس چرا وقتى مى خواست پیغمبرش را به خود نزدیک کند او را به آسمان برد، مگر خدا در آسمان است ؟ فرمود: نه این کار براى آن بود که مى خواست ملکوت و واقعیت آسمانها و آنچه در آنها (از عجائب صنع و بدایع خلقت ) است را به او نشان دهد.

پرسیدم پس اینکه خداى تعالى مى فرماید: (ثّم دنا فتدلّى فکان قاب قوسین او ادنى چه معنا دارد؟ و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) به کجا نزدیک شد؟ (که بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نماند؟) فرمود رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) به حجابهاى نورى نزدیک شد و در آنجا ملکوت آسمانها را مشاهده کرد، آنگاه تدلى (نزدیکى ) نموده و از طرف پائین ملکوت زمین را نگریست تا آنجا که پنداشت نزدیکیهاى زمین است و بیش از دو تیرانداز و یا کمتر فاصله نبود خلاصه جمله (قاب قوسین او ادنى ) ناظر به فاصله آنجناب با زمین است.

حدیثى از امام باقر (ع) درباره معراج پیامبر (ص) و شرح کلماتى از آن

و در تفسیر قمى به سند خود از اسماعیل جعفى روایت کرده که گفت: من در مسجد الحرام نشسته بودم و حضرت ابى جعفر (علیه السلام) نیز در گوشه اى نشسته بود، سر بلند کرده نگاهى به آسمان و نگاهى به کعبه کرد و فرمود: (سبحان الّذى اسرى بعبده لیلا من المسجدالحرام الى المسجد الاقصى ) سه بار این آیه را تکرار کرد، آنگاه متوجه من شد و فرمود: اهل عراق در باره این آیه چه مى گویند؟ عرض کردم مى گویند خداوند رسول خود را از مسجد الحرام به بیت المقدس برد، فرمود اینطور نیست که آنان مى گویند لیکن از اینجا به اینجا سیرش دادند و با دست اشاره به آسمان کرد و فرمود ما بین آن دو حرم است.

پرسید آیا در چنین جائى مرا تنها مى گذارى ؟ گفت تو پیش برو که به خدا سوگند به جائى رسیده اى که هیچ خلقى از خلائق بدانجا نرسیده و نخواهد رسید اینجا بود که پروردگار خود را دید و تنها سبحه میان او و خداوند فاصله بود، پرسیدم فدایت شوم سبحه چیست ؟ حضرت با صورت خود اشاره به زمین و با دست خود اشاره به آسمان کرد و سه نوبت گفت (جلال ربّى جلال ربّى ) آنگاه خطاب شد که اى محمد، گفت لبیک یا رب، خطاب رسید سکنه آسمان در چه چیز مشاجره مى کنند؟ پیامبر گفت: خداوندا تو منزهى من علمى ندارم جز آنچه که تو به من آموختى.

رسول خدا سپس فرمود: پس خداى تعالى دست در میان دو پستانم گذاشت و من برودت آنرا در میان دو کتفم احساس کردم، آنگاه هیچ چیز از گذشته و آینده از من نپرسید مگر آنکه پاسخ آن را دانستم، در پایان پرسید اى محمد! سکان آسمانها در چه چیز مخاصمه و نزاع دارند؟ گفتم در درجات و کفارات و حسنات.

فرمود: اى محمد نبوتت بپایان رسید، و خوردنت تمام شد، چه کسى را براى جانشینى خود در نظر گرفته اى ؟ عرض کردم: پروردگارا من همه خلقت را آزمایش کرده ام کسى را مطیع تر از على براى خود نیافتم، فرمود: اى محمد! همچنین مطیع تر از همه خلق نسبت به دستورات منست، عرض کردم: پروردگارا همه خلقت را آزمودم کسى را نسبت بخودم علاقمندتر از على نیافتم، فرمود: و همچنین نسبت به من، پس اى محمد! او را بشارت بده به اینکه آیات هدایت و پیشواى اولیاى من و نور براى فرمانبران من و کلمه باقیه ایست که من متقین را ملزم به پذیرفتن آن کرده ام، هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته، علاوه بر این، من او را به خصائصى اختصاص داده ام که احدى را به آن اختصاص نداده ام.

عرض کردم پروردگارا آخر او برادر من وصاحب و وزیر و وارث من است، فرمود: این امرى است که قضایش مقدّر شده که او باید مبتلا شود و مردم هم به وسیله او امتحان شوند علاوه بر این من او را ارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام وارث داده ام، چهار چیز را که گره آنها به دست اوست و او هرگز فاش نمى کند.

مؤلف: اینکه امام (علیه السلام) فرمود: (از اینجا به اینجا سیرش دادند) مقصود این است که آنجناب را از کعبه به بیت المعمور سیر دادند (و ما بین کعبه و بیت المعمور حرم است)

نه اینکه مقصود این باشد که از کعبه تا بیت المقدس نرفته بلکه به مسجد اقصى رفته است، چون اخبار بسیارى وارد شده که مقصود از مسجد اقصى همان بیت المقدس است، نه اینکه خواسته باشد مسجد اقصى را به بیت المعمور تفسیر کرده باشد بلکه مقصود حضرت این است که منتهاى معراج بیت المقدس نبوده بلکه از آنجا هم گذشته به بیت المعمور که در آسمانها است برده شده.

و اینکه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: (اینجا بود که پروردگار خود را دیدم ) معنایش دیدن به چشم قلب است نه به چشم سر، همچنانکه در پاره اى از روایات قبلى خود آنحضرت تصریح به آن کرده بود، روایاتى هم که رویت را به رویت قلبى تفسیر مى کند مؤید این معنا است.

و اینکه فرمود: (تنها سبحه میان پیامبر و خدا فاصله بود) معنایش این است که در نزد یکى به خدا به جائى رسید که میان خدا و پیامبر جز جلال او فاصله اى نماند.

و اینکه فرمود: (خداى تعالى دست در میان دو پستانم گذاشت...) کنایه است از رحمت الهى، و حاصل معنایش این است که علمى از ناحیه او به قلبم وارد شد که هر شک و ریبى را از میان برد.

روایتى درباره معراج پیامبر (ص) از طریق اهل سنت و نقد و بررسى مضامین آن

و در الدر المنثور است که ابن ابى شیبه و مسلم و ابن مردویه از طریق ثابت از انس روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: براق را برایم آوردند، حیوانى بود سفید و دراز، و بزرگتر از الاغ و کوچکتر از قاطر که هر گامش به اندازه چشم اندازش بود من آن را سوار شده به راه افتادم تا به بیت المقدس رسیدم، در آنجا براق را به همان حلقه اى که انبیاء مرکب خود را مى بستند ببستم و داخل مسجد شده دو رکعت نماز بجا آوردم.

آنگاه بیرون آمدم جبرئیل ظرفى شراب و ظرفى شیر برایم آورد، من شیر را انتخاب کردم جبرئیل گفت، فطرت را اختیار کردى، آنگاه ما را به طرف آسمان دنیا برد در آنجا اجازه ورود خواست، پرسیدند تو کیستى ؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند همراهت کیست ؟ گفت: محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلم) است، پرسیدند مبعوث شده ؟ گفت: آرى مبعوث شده، در این موقع درب را باز کردند، ناگهان آدم را دیدم که به من مرحبا گفت و برایم دعاى خیر کرد.

آنگاه ما به آسمان دوم عروج داده شدیم در آنجا نیز جبرئیل اذن ورود خواست، پرسیدند: تو کیستى ؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: چه کسى با تو است ؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده ؟ گفت: آرى مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان دو پسر خاله ام عیسى بن مریم و یحیى بن زکریا را دیدم مرا مرحبا گفتند و برایم دعاى خیر کردند.

سپس به آسمان سوم برده شدیم در آنجا نیز جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند: تو کیستى ؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: همراهت کیست ؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده ؟ گفت: آرى مبعوث شده، ما را راه دادند، ناگهان یوسف را دیدم که بهره اى از زیبائى داشت مرحبا گفت و برایم دعاى خیر نمود.

آنگاه ما به آسمان چهارم برده شدیم، جبرئیل اجازه ورود خواست، پرسیدند کیستى ؟ گفت جبرئیلم، پرسیدند: چه کسى با تو است ؟ گفت محمد است، پرسیدند مگر مبعوث شده ؟ گفت: آرى مبعوث شده، آنگاه ما را راه دادند وارد شدیم و من به ادریس برخوردم بر من مرحبا گفت و برایم دعاى خیر کرد.

آنگاه به آسمان پنجم رفتیم، و جبرئیل اجازه ورود خواست، گفتند: کیستى ؟ گفت: جبرئیلم گفتند: آن کیست با تو؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده ؟ گفت: آرى مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم، و من به هارون برخوردم و مرا ترحیب گفت و برایم دعاى خیر کرد.

سپس به آسمان ششم عروجمان دادند در آنجا نیز جبرئیل اجازه خواست، گفتند: کیستى ؟ گفت: جبرئیلم، پرسیدند: به همراه تو کیست ؟ گفت: محمد است، پرسیدند: مگر مبعوث شده ؟ گفت: آرى مبعوث شده، اجازه دادند وارد شدیم و من موسى را دیدم و مرا ترحیب گفت و دعاى خیر برایم کرد.

پس آنگاه به آسمان هفتم عروج داده شدیم و جبرئیل اجازه خواست، پرسیدند: کیستى ؟ گفت: جبرئیلم، گفتند آن کیست ؟ گفت محمد، پرسیدند، مگر مبعوث شده ؟ گفت آرى مبعوث شده اجازه ورودمان دادند و من به ابراهیم برخوردم که تکیه به بیت المعمور داده بود و هر روز هفتاد هزار فرشته به دیدارش مى آمدند و دیگر آن عده نزد او نمى آمدند، بلکه هر روز یک عده اى دیگر او را دیدار مى کردند.

از آنجا عبور داده شدم و به سدرة المنتهى رسیدم، برگ درخت سدر را در آنجا دیدم که مانند گوش فیل بود و میوه اش همچون کوزه هاى بزرگ و چون امر الهى آن درخت را فرا گرفت وضعش تغییر کرد، در نتیجه احدى از خلق خدا قادر نیست که زیبائى آن را توصیف کند، آنجا بود که خداوند به من وحى کرد آنچه را که کرد، و پنجاه نماز بر من واجب کرد تا در هر شبانّه روز به جاى آورم، پس فرود آمدم تا به موسى رسیدم، او پرسید: خدا چه چیز بر امت تو واجب کرد؟ گفتم پنجاه نماز گفت برگرد نزد پروردگارت، چرا که امت تو طاقت این مقدار را ندارند، آرى بنى اسرائیل را آزموده و این تجربه را به دست آوردم.

من به درگاه پروردگارم برگشته به عرض رساندم که به امت من تخفیف ده خداى تعالى پنج نماز را تخفیف داد و من نزد موسى برگشتم و گفتم که پنج نماز تخفیف داده شد، گفت: امتت طاقت این را هم ندارند برگرد و از پروردگارت درخواست تخفیف کن، مى فرماید من همچنان برمى گشتم و تخفیف مى گرفتم تا آنکه خداى تعالى فرمود: اى محمد! حال رسید به پنج نماز، براى هر شبانه روز، و هر نماز اجر ده نماز را دارد و در نتیجه امتت از پنجاه نماز برخوردار مى شوند، و هر کس که تصمیم بگیرد حسنه اى را انجام دهد اگر نتوانست انجام دهد یک حسنه به حسابش مى نویسند و اگر انجام داد ده حسنه به حسابش نوشته مى شود و از طرفى اگر کسى تصمیم گرفت گناهى را مرتکب شود اما به آن گناه دست نیازید چیزى به حسابش نوشته نمى شود و اگر مرتکب شد یک سیئه برایش ‍ حساب مى شود، اینجا بود که به سوى موسى برگشته و جریان را برایش گفتم، باز موسى گفت که نزد پروردگارت برگرد و باز تخفیف بگیر، گفتم: نه آنقدر رفتم و برگشتم که دیگر خجالت مى کشم.

مؤلف: این روایت از انس به طرق مختلفى نقل شده، از آن جمله طریق بخارى و مسلم و ابن جریر و ابن مردویه است که از طریق شریک بن عبد اللّه بن ابى نمر از انس روایت کرده و روایتش چنین است که گفت: شبى که رسول خدا را از مسجد کعبه به معراج بردند سه نفر قبل از اینکه به آنجناب وحى بیاید نزد او آمدند در حالیکه آنجناب در مسجد الحرام خوابى ده بود یکى از آن سه نفر از بقیه پرسید کدامیک از ایشان است ؟ وسطى گفت: بهتراز همه او است، دیگرى گفت بگیرید بهتر از همه را، و این جریان در آن شب زیاد ادامه نیافت و از نظر آنجناب ناپدید شدند تا آنکه در شبى دیگر آمدند در حالى که دیدگان آنجناب بسته بود ولى دلش بیدار بود و مى دید (البته این اختصاص به آن شب و به آنحضرت ندارد اصولا انبیاء چنین هستند که دیدگانشان بسته مى شود و لیکن دلهایشان بیدار است و مى بیند) هیچ سخن نگفتند و او را برداشته نزد چاه زمزم گذاشتند و از میان آنان جبرئیل جلو آمد و بین گلو تا آخر سینه آنجناب را شکافته و قسمت سینه و اندرون او را با آب زمزم شستشو داد تا اینکه اندرونش پاکیزه گشت، آنگاه طشتى طلائى پر از ایمان و حکمت آورده و سینه و رگهاى گردنش را از آن پر کرد آنگاه، روى هم گذاشته (بهبودش بخشید) و سپس به آسمان دنیایش ‍ عروج داد. (راوى حدیث را طبق حدیث قبلى ادامه مى دهد).

مساءله شکافتن سینه و شستشو و پاکیزه کردن آن و پر کردنش از ایمان و حکمت، بیان یک حالت مثالى است که آنجناب مشاهده کرده نه اینکه طشتى مادى و از طلا در کار باشد و همچنانکه بعضى ها پنداشته اند مملو از امرى مادى بنام ایمان و حکمت شود بلکه همین پر کردن دل آنجناب از ایمان و حکمت، خود قرینه اى است بر اینکه طشت هم امرى معنوى و مثالى بوده.

اخبار معراج از اینگونه مشاهدات مثالى و تمثیل هاى روحى پر است و این معنا در عده اى از اخبار معراجیه که از طرق عامه نقل شده دیده مى شود، و پر واضح است که هیچ اشکالى هم ندارد.

ظاهر این روایت این است که معراج پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم) قبل از بعثت بوده که هنوز وحى به او نازل نشده بود دیگر اینکه از آن بر مى آید که این پیشامد در خواب بوده نه در بیدارى. اما اینکه قبل از بعثت بوده باشد احتمالى است که معظم روایات وارده در معراج که شاید از حد شمارش هم بیرون باشد آن را رد مى کند و علماى این بحث نیز همه اتفاق نظر دارند بر اینکه معراج بعد از بعثت بوده.

علاوه بر این، خود حدیث هم با این احتمال سازگار نیست، و آنرا دفع مى کند زیرا در آن آمده است که در معراج پنجاه نماز و پس از چند نوبت گرفتن تخفیف، به راهنمائى موسى، پنج نماز واجب شده است، و واجب شدن نماز قبل از نبوت چه معنائى دارد؟ پس ‍ ناگزیر باید صدر حدیث را که داشت قبل از آنکه به آنجناب وحى مى آمد نزد او آمدند بر این حمل کنیم که ملائکه شبى قبل از شب بعثت آمدند و آن سخنان را با خود گفتند، آنگاه شب بعد که آنحضرت مبعوث به نبوت شده بود آمدند و به معراجش بردند.

و در روایات ما امامیه آمده است که آن عده که در شب معراج با آن جناب در مسجد خوابیده بودند عبارت بودند از حمزه بن عبد المطلب و جعفر و على دو فرزند ابیطالب.

اما اینکه این واقعه در شب معراج در عالم خواب اتفاق افتاده ممکن است. - البته بعید است - بگوئیم که مساءله شکافتن سینه و شستشوى اندرون آنحضرت در خواب بوده ولى پس از آن بیدارش کرده و به معراجش برده اند. ولى انصاف این است که ظهور این روایت در اینکه تمامى جریانات معراج، در خواب واقع شده بیشتر است، و روایات بعدى هم دلالت بر آن دارد.

رد روایاتى که بنابر آنها معراج جسمانى نبوده و در عالم رؤیا صورت گرفته است

از آن جمله روایتى است که در الدر المنثور آمده و آن این است که ابن اسحاق و ابن جریر از معاویه بن ابى سفیان روایت کرده اند که هر وقت در باره مسأله معراج رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) از معاویه پرسش مى شد در جواب مى گفت: (رؤیاى صادقه از پیش خدا بود).

مؤلف: ولى ظاهر آیه کریمه که مى فرماید (سبحان الّذى اسرى بعبده لیلا من المسجد الحرام تا جمله: لنریه من آیاتنا) این احتمال و این گفته معاویه را رد مى کند و هم چنین آیات اول سوره نجم. - مثلا در آن آیات این جمله است که: (ما زاغ البصر و ما طغى لقد راى من آیات ربهّ الکبرى ) چشم منحرف نشد و خطا نکرد او بزرگترین آیات پروردگار خود را دید. علاوه بر این که آیه در مقام منت نهادن است، در عین حال ثناى بر خداى سبحان نیز هست که چنین پیشامد بى سابقه را پیش آورده و چنین قدرت نمائى عجیبى را انجام داده، و پر واضح است که مساءله (قدرت نمائى ) با (خواب دیدن ) به هیچوجه سازگار نیست، خلاصه خواب دیدن پیغمبر بى سابقه و قدرت نمائى نیست چون خواب را همه کس چه صالح و چه طالح مى بیند و چه بسا فاسق و فاجر خوابهائى مى بینند که بسیار عجیب تر است از خوابهائى که یک مؤمن متقى مى بیند.

و اصلا خواب در نظر عامه مردم بیش از یک نوع تخیل چیز دیگرى نیست که عامه آن را دلیل بر قدرت یا سلطنت بدانند منتهى اثرى که دارد این است که با دیدن آن تفالى بزنند و امیدوار خیرى شوند و یا با دیدن آن تطیرى بزنند و احتمال پیشامد ناگوارى را بدهند.

و نیز در همان کتاب است که ابى اسحاق و ابن جریر از عایشه روایت کرده اند که گفت: من بدن رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را از بسترم غایب ندیدم و در آن شب خداوند روح او را به معراج برد.

مؤلف: همان اشکالى که به روایت قبلى وارد بود بر این روایت نیز وارد است. علاوه بر این در سقوط این روایت از درجه اعتبار، همین بس که تمام راویان حدیث و تاریخ نویسان اتفاق کلمه دارند بر اینکه معراج قبل از هجرت به مدینه واقع شده، و ازدواج رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) با عایشه بعد از هجرت و در مدینه اتفاق افتاده آنهم بعد از گذشتن مدتى از هجرت و حتى دو نفر هم از راویان در این مطلب اختلاف نکرده اند.

خود آیه نیز صریح است در اینکه معراج آنجناب از مکه و مسجد الحرام بوده.

و نیز در همان کتاب است که ترمذى (وى روایت را حسن دانسته ) و طبرانى و ابن مردویه از ابن مسعود روایت کرده اند که گفت: رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: من ابراهیم را در شب معراج دیدم به من گفت: اى محمد از من بر امتت سلام برسان و به ایشان بگو که زمین بهشت، زمین پاکیزه و قابل کشت و زرع و آب آن گواراست، و همه آن دشت هموار است و نهالهائى که مى توانید بفرستید کلمه سبحان اللّه والحمد للّه و لا اله الا اللّه و اللّه اکبر و کلمه لا حول و لا قوّة الا باللّه است.

پیامبر (ص) از حضرت فاطمه (س) بوى بهشت استشمام مى کند

و نیز در همان کتابست که طبرانى از عایشه روایت کرده که گفت: رسول خدا فرمود: وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم و به درختى از درختان بهشت رسیدم که زیباتر و سفید برگ تر و خوش میوه تر از آن ندیده بودم یک دانه از میوه هاى آن را چیده و خوردم و همین میوه نطفه اى شد در صلب من، وقتى به زمین آمدم و با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد و اینک هر وقت مشتاق بوى بهشت مى شوم فاطمه را مى بویم.

و در تفسیر قمى از پدرش از ابن محبوب از ابن رئاب از ابى عبیده از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) بسیار فاطمه را مى بوسید، این کار براى عایشه خوشایند نبود، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: اى عایشه ! وقتى مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم جبرئیل مرا به نزدیک درخت طوبى برد و از میوه هایش به من داد و من خوردم، خداوند همان میوه را به صورت نطفه اى در پشتم درآورد - وقتى به زمین هبوط نمودم با خدیجه همبستر شدم به فاطمه حامله شد، و اینک هیچ وقت او را نمى بوسم مگر آنکه بوى درخت طوبى را از او استشمام مى کنم.

و در الدر المنثور است که طبرانى در کتاب اوسط از ابن عمر روایت کرده که وقتى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را به معراج بردند خداوند به او وحى کرد که باید اذان بگوید چون نازل شد (به جبرئیل رسید) جبرئیل اذان را به او یاد داد.

و نیز در همان کتاب آمده است که ابن مردویه از على (علیه السلام) روایت کرده که اذان را در شب معراج تعلیم رسول خدا کردند، و واجب شد که نماز را بعد از آن بخوانند.

شرح و تفضیل اولین نماز پیامبر در شب معراج از زبان مبارک امام کاظم (ع)

و در کتاب علل به سند خود از اسحاق ابن عمار روایت کرده که گفت:

من از حضرت ابى الحسن موسى ابن جعفر پرسیدم چطور شد که هر یک رکعت نماز داراى یک رکوع و دو سجده شد؟ و با اینکه سجده دوتا است چرا دو رکعت حساب نمى شود؟ فرمود: حال که این مطلب را سؤال کردى حواست را جمع کن تا جوابش را خوب بفهمى، اولین نمازى که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) بجا آورد نمازى بود که در آسمان در برابر پروردگار متعال و در جلوى عرش خداى عزوجل خواند.

و شرحش چنین است که وقتى آن جناب را به معراج بردند و آن جناب را به معراج بردند و آنجناب به پاى عرش الهى رسید به او خطاب شد اى محمد ! به چشمه صاد نزدیک شو و محل هاى سجده خود را بشوى و پاکیزه کن و براى پروردگارت نماز بخوان، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) بدانجا که خدایش دستور داده بود نزدیک شده و وضو گرفت، وضوئى طولانى و سیر، آنگاه در برابر پروردگار جبار تبارک و تعالى به ایستاد. خداى تعالى دستور داد تا نماز را افتتاح کند، او نیز (با گفتن اللّه اکبر) نماز را شروع کرد. دستور رسید اى محمد! بخوان: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الحمد للّه ربّ العالمین تا آخر سوره، او چنین کرد دستورش داد تا به اصطلاح حسب و نسب خداى را بخواند و بگوید بسم اللّه الرّحمن الرّحیم قل هو اللّه احد اللّه الصمد، در اینجا خداى تعالى از تلقین بقیه سوره باز ایستاد رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) گفت: قل هو اللّه احد اللّه الصمد. آنگاه خداى تعالى دستورش داد: بگوید لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد، باز خداى تعالى از تلقین بقیه باز ایستاد و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) خودش پس از اتمام سوره گفت کذلک اللّه ربّى، کذلک اللّه ربّى.

بعد از آنکه رسول خدا این را بگفت خداى تعالى دستورش داد که براى پروردگارش رکوع کند رسول خدا رکوع کرد و دستور داده شد در حال رکوع بگوید (سبحان ربّى العظیم و بحمده ) رسول خدا سه بار این ذکر را گفت، دستور آمد سر از رکوع بردارد، رسول خدا سر برداشته در برابر پروردگار متعال ایستاد دستور آمد که اى محمد! سجده کن براى پروردگارت رسول خدا با صورت به سجده افتاد، دستور آمد بگو (سبحان ربّى الاعلى و بحمده ) او این ذکر را هم سه بار تکرار کرد. دستور رسید بنشیند، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) نشست جلالت پروردگار جل جلاله را متذکر گشته بى اختیار و بدون اینکه دستور داشته باشد به سجده افتاد و مجددا سه بار تسبیح گفت، خداى تعالى دستور داد برخیزد آنجناب تمام قامت برخاست، و در برخاستن آن جلالتى که از پروردگار خود باید مشاهده کند ندید.

خداى تعالى دستور داد اى محمد! بخوان همانطور که در رکعت اول خواندى، آنجناب انجام داده بعد از آنکه یکباره سجده کرد نشست باز متذکر جلال پروردگار تبارک و تعالى گشته بى اختیار به سجده افتاد بدون اینکه دستور داشته باشد بعد از تسبیح دستور رسید که سر بردار، خداوند ترا ثابت قدم کند و گواهى ده که معبودى نیست به غیر از خدا، و اینکه محمد فرستاده خداست و قیامت آمدنى است و شکى در آن نیست و اینکه خداوند همه مردگان را زنده مى کند و بگو (اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد کما صلّیت و بارکت و ترحّمت على ابراهیم و آل ابراهیم انّک حمید مجید اللّهمّ تقبّل شفاعته فى امّته و ارفع درجته ) رسول خدا همه اینها را گفت.

خداى تعالى فرمود اى محمد، رسول خدا روى خود به سوى پروردگارش نموده (و از ادب ) سر بزیر افکند و گفت (السلام علیک ) پس خداى جبّار جل جلاله جوابش داد و گفت: (و علیک السلام یا محمد) به نعمت من نیرو بر طاعتم یافتى و به عصمتم. ترا پیغمبر و حبیب خود کردم.

امام ابوالحسن (علیه السلام) سپس فرمود نمازى که خداى تعالى دستور داد دو رکعت بود و دو سجده داشت و او همانطور که برایت گفتم در هر رکعت دو سجده به جا آورد و مشاهده عظمت پروردگارش او را بى اختیار به تکرار سجده واداشت خداى تعالى هم همان دو سجده را واجب کرد.

پرسیدم فدایت شوم آن صاد که رسول خدا مأمور شد از آن غسل کند چه بود؟ فرمود: چشمه ایست که از یکى از ارکان عرش ‍ مى جوشد و آن را آب حیات مى گویند و همان است که خداى تعالى در قرآن از آن یاد کرده و فرموده (ص و القرآن ذى الذّکر) و خلاصه دستور این بود که از آن چشمه وضو بگیرد و قرائت کند و نماز بخواند.

مؤلف: در این معنا روایت دیگرى نیز هست.



سخنرانی های حجت الاسلام والمسلمین مصلی نژاد در باب حدیث معراج در ماه مبارک رمضان 1435:
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 1  / حجم: 11 مگابایت/ موضوع: حدیث معراج پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 2  / حجم: 6.6 مگابایت/ موضوع: حدیث معراج پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم)
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 3  / حجم:10.7 مگابایت/ موضوع:حدیث معراج:صعود پیامبر (ص) با جبرئیل به آسمان دنیا
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 4   / حجم:5.8مگابایت/موضوع:حدیث معراج:سبک زندگی اسلامی،مسخره وسخن چینی
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 5  / حجم: 8.8 مگابایت/موضوع: حدیث معراج: دیدار پیامبر با ملک الموت
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 6   / حجم: 4.3 مگابایت/ موضوع: حدیث معراج: حرام خوارهای امت پیامبر
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 7  / حجم: 5.2 مگابایت/ موضوع: حدیث معراج: الفت بین قلوب
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 8 /حجم: 8.4 مگابایت/موضوع: حدیث معراج: انفاق (واجب، مستحب) - وقف
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 9 /حجم: 12.1 مگابایت/موضوع: حدیث معراج: انفاق و آثار آن- دو داستان عینی از آثار انفاق
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 10 / حجم: 7.6 مگابایت/ موضوع: انفاق، آیه 39 سوره سبأ
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 11 / حجم: 5.1 مگابایت/ موضوع: انفاق: وقف و صدقه
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 12 / حجم: 9.5 مگابایت/ موضوع: مال یتیم و عواقب کسی که مال یتیم را به ظلم بخورد
دریافت فایل صوتی شرح حدیث معراج 13 / حجم: 11.4 مگابایت/ موضوع: رباخواری، بانکداری، اقسام ربا

۹۳/۰۴/۲۱
مجتبی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی